دو راه جلوی رویم است. نمی دانم کدام را انتخاب کنم. دوباره نگاهی به کاغذ می اندازم:
“همکار محترم سونوگرافی! لطفا از تخمدانهای این خانم سونوگرافی و نتیجه را اطلاع دهید … با تشکر – عطاری شفایاب”
در طول تاریخ بشر، همیشه راه آسان و انتخاب اول، برخورد قهرآمیز بوده است. اصلا فاتحانی که تاریخ را نوشته اند اینطور روایت کرده اند که انسانها زبان آدمیزاد حالیشان نمی شود یا بعبارتی Might is right پس راه اقتدارمدارانه ماجرا این است که کاغذ را پرت کنی طرف بیمار محترم و داد بزنی که :” برو همونی که این رو برات نوشته، خودش هم تو دفترچه بیمه ات واردش کنه.” ذهنم در عرض چند ثانیه فلاش بکی می زند به سوابق چنین موارد عجیب و غریبی که ماشالله این روزها بیشتر هم می شوند، می بینم با حرکت وسیعی طرف هستم که با زور و فریاد حریف آن نمی شوم.
حسی صلح جویانه ای (بصورت خودجوش) از درون من می جوشد و ترجیح می دهم به جای قشون کشی در این جنگ از پیش باخته، زبان سیاست پیشه کنم و به اقدام فرهنگی و نرم روی بیاورم. عضلات مسوول ایجاد نعره و فریاد را خاموش می کنم و به تک تک عضلات ذیربط در فرآیند لبخند سیگنال می فرستم که چهره یک دکتر خونسرد و مهربان را از من به نمایش بگذارند.
“-خانم شما فکر می کنید کسی که این را نوشته چه تصوری از سونوگرافی یا کیست دارد؟” این جمله، آغاز سخنرانی فرهنگی من است و ادامه اش می رسد به چیزهایی در مورد اصول نگرش دانش محور و آخرش هم با چند مثال به صلاحیت علمی چنین افرادی گره میخورد. مایوسانه بیمار محترمه را می بینم که با دهانی نیمه باز گردنش را جلو عقب می کند (یعنی یک جورهایی آب در هاون کوبیدن) نا امیدانه آخرین تیر ترکششم را رها می کنم: “- اصلا فکر می کنید چرا بیمه امضای این عطاری را قبول نمی کند و شما مجبورید از جیبتان برای سونوگرافی پول بدهید؟” تغییر ناگهانی در چهره بیمار نشان می دهد که ارتباط خوبی با این جمله آخر برقرار کرده است.
لحظاتی بعد این من هستم که شنونده یک سخنرانی آتشین در باب مشکلات اقتصادی، بیعرضگی بیمه ها، فعالیت بی در و پیکر عطاری ها و مدعیان طب سنتی هستم و مثالهایی می شنوم در مورد شوهرخاله ایشان که با تشخیص ورم معده توسط عطار درمان میشده و آخرسر با یک MI سر از CCU در آورده و یا فلانی که با مصرف داروی لاغری، زردی گرفته و…
انگار پسورد یک فایل مفصل در مورد مضرات طب بقالی را در مغز ایشان با همان جمله آخر وارد کرده ام و حالا با یک بانک داده های بزرگ در این زمینه مواجه هستم. خوشبختانه در این مورد تهاجم فرهنگی بنده جواب می دهد و بیمار با رضایت (و احتمالا بصیرت) کافی مطب را ترک می کند بدون آنکه بتوان تحلیل کنم که چطور می شود بین آن بیماری که وارد مطب شد و آن بیماری که از مطب خارج شد ربطی ایجاد کرد.
فقط می دانم که آنقدر در تولید اعتماد به نفس به خودکفایی رسیده ایم که اگر اهل رسانه هم نباشی، این روحیه بالا خودش را روی کاغذ یک عطاری تا روی میز مطبت می رساند و هیچ کس هم جلودارش نیست.
این نوشته ام در صفحه “چهل تکه” شماره ۲۷۴ نشریه سپید منتشر شده بود