اسطوره ها هم می‌میرند

اسطوره

نمی‌دانم صفت خوبی است یا بد است؟ نشان دهنده عمق عواطف انسانی ماست یا ضعفمان را در کنترل احساسات به رخمان می کشد. اما به هر حال ما مردمی هستیم که اسطوره هایمان را دوست داریم…یعنی… «دیوانه وار» دوست داریم. خب اینکه عیبی ندارد. مردم هر قوم و کشوری برای خودشان اسطوره هایی دارند که آن‌ها را دوست دارند. درست است، اما راستش طرز برخورد ما با اسطوره هایمان قدری متفاوت از بقیه ملل دنیاست.

وقتی قرار می‌شود چیزی یا کسی برای ما اسطوره باشد، باید همه چیز تمام باشد. یعنی راستش برایمان قدری افت دارد که دیدی انسانی به اسطوره هایمان داشته باشیم. اگر فوتبالیستی را دوست داریم، بحث در مورد سواد و تحصیلاتش اگر نشان دهنده ضعف او باشد، بی‌ربط است، اما اگر مثل علی دایی از یک دانشگاه نامدار مدرک داشته باشد، بسیار هم بجا و با ربط است. اگر هنرپیشه ای را دوست داریم، او حق ندارد در زندگی شخصی خود مشکلات و مسایلی مثل ادمهای عادی داشته باشد. اگر عالمی را دوست داریم، هر چیز که او گفته حتی اگر نادرست باشد، دارای معنای مستتری بوده که آیندگان بعد از کشفیات جدید به معنای حقیقی آن پی خواهند برد و …

اگر خدای ناکرده روزی علیرغم تمام تلاش‌های ما برای انکار بعضی نکات منفی اسطوره مان، به هر نحوی ثابت شد که اسطوره ما نقصی داشته، دیگر از چشممان می افتد. مگر او چه حقی داشته که با داشتن آن نکته منفی قبله آمال و بت لایزال خیال ما باشد؟ دوستی داشتم که می‌گفت «من مرید دکتر شریعتی بودم، تا اینکه فهمیدم سیگار می کشیده،بعد از آن دیگر هیچ‌وقت برایم شریعتی سابق نشد! چرا که اراده ترک سیگار را هم نداشته!»

میرا بودن هم بعنوان یک صفت انسانی، چیزی است که اسطوره های ما مبرا از آن هستند، اگر سعدی از «مرد نکونام نمیرد هرگز» مرادی معنوی داشته، ما آن را به معنای جسمانی ش هم می‌رسانیم. اگر هم قرار باشد مرگ اسطوره یا عزیزمان را  را پذیرا باشیم باید یا هزار اما و اگر همراه باشد چرا که پذیرفتن بیماری را معادل ضعف می دانیم. کما اینکه نداشتن سابقه پزشکی هم جزو افتخارات بعضی از عزیزان است. آنجا که بیمارِ پزشک گریز نهایتاً مجبور به مراجعه اورژانسی می‌شود و با افتخار هر سابقه پزشکی از قبیل دیابت و فشار خون و بیماری قلبی را نفی می‌کند و وقتی متوجه می‌شود که احتمالاً سالها این مشکلات را داشته از در انکار در می‌آید و گاه آن‌ها را عوارض درمان اخیر پزشکان می داند.

بارها شاهد بوده‌ام که همراهان بیماری که با وضع وخیم (و گاه حتی بدون علایم حیاتی) به اورژانس آمده اند، در توضیح به بستگان می‌فرمایند «والله این هیچ چیش نبود, آوردیم بیمارستان ونمی دونم چکار کردند (یا نکردند) که تمام کرد» در این مکالمات نه همراه بیمار و نه بستگان این سؤال را از بکدیگر نمی پرسند که «خب اگر چیزیش نبود، با کدام منطق آوردید بیمارستان، آن هم بخش اورژانس» به همین منوال در مورد پرونده استاد کیارستمی فقید برایم عجیب بوده که اگر استاد مشکل خاص و تهدید‌کننده حیات نداشتند، چرا پس از مشاوره های فراوان به سوی جراحان رو کرده‌اند و چرا اگر مشکل حادی مانند سرطان نداشتند، دنبال حاذق ترین جراحان در زمینه درمان سرطان بوده اند؟ اگر مشکل عادی بوده (به فرض صحت ادعاها) چرا ارجاع کار یک جراح به جراح دیگر را گناهی نابخشودنی می دانند و جراحی های انجام شده را غیر ضروری؟

در شرایطی که جزییات پرونده و قصور انجام شده (غیر از ادعای ارجاع بیمار به جراح دیگر که قصور محسوب نمی شود) برای عموم مشخص نیست، تنها چیزی می‌تواند رفتار تهاجمی بعضی هم میهنان علیه تیم درمان را توجیه کند، این است که هیچ‌کس نمی‌خواهد بپذیرد که گاه بیماری یک فرد ۷۶ ساله -حتی اسطوره ای مانند استاد کیارستمی- چنان می‌تواند سخت باشد که هر روش درمانی حتی در پشرفته ترین مراکز درمانی فرانسه هم برایش نهایتاً سودی نداشته باشد.

شاید هم این پزشک ستیزی از آنجایی آغاز شد که مردم ما فهمیدند پزشک ها (این اسطوره های سابق) هم مانند هر قشر دیگری برای تأمین زندگی خود به دنبال کسب درآمد از طریق شغلشان هستند ( و از بخت بد ما و ضعف بیمه ها، رابطه مالی پزشک و بیمار در این کشور به جای اینکه از طریق بیمه های قوی برقرار شود، مستقیم است) یا پزشک ها هم ممکن است گاه در برابر پرخاشها، عصبانی شوند، یا حتی سیگار بکشند. یا اینکه هر عملی عوارضی دارد و صرف بستری شدن در بیمارستان به معنای گارانتی حق حیات نیست ( هرچند تمام تلاش برای حفظ این حق صورت پذیرد)

اسطوره

فقدان چنین استادی واقعاً یک ضایعه برای هر ایرانی پزشک و غیرپزشک است ولی باید بپذیریم که اسطوره ها هم انسان هستند با محدودیتهای انسانی و بدنی انسانی…. و راستش را بخواهید باز هم باید بپذیریم که پزشکان (اسطوره های حال و یا سابق) هم انسان هستند و گاه نمی‌توانند معجزه کنند. چرا که اگر می توانستند معجزه کنند قطعاً بستگان درجه یک همه پزشکان اکنون در قید حیات بودند.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*